اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

•••••••••• " نگران نباش ، زندگی کن ... !!! " ••••••••••

•••••••••• " نگران نباش ، زندگی کن ... !!! " ••••••••••



مطالب جالب ، زیبا ، آموزشی ، ...

صفحه اصلي | اگه گفتی من کی هستم؟ | آرشيو


مجنون واقعي

ارسال شده در : 1388/11/25 12:55 AM

 

 

مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد.

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مُهرش عبور كرد.

مرد نمازش را قطع كرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟!

مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم ، تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟!

 


عشق = پيانو

ارسال شده در : 1388/9/2 01:34 AM

 

عشق مانند نواختن پيانو است.

ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري، سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي.


فرشته كوچك

ارسال شده در : 1388/7/8 12:30 AM

 

 

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستي! بيا تو!

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله‌اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد: آقاي دکتر! مادرم!! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد؛ التماس مي‌کنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!

دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه کسي نمي‌روم!

دختر گفت: ولي دکتر، من نمي‌توانم. اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما ميمردي.

مادر با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد.

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا .....!!

 

 


اخلاق نيك

ارسال شده در : 1388/6/26 11:13 PM

 

 

از بزرگی پرسیدند: بهترین چیزی که خداوند به بنده عطا می‌کند چیست؟

گفت: خلق نیکو

 



{ آخرين صفحه } { صفحه بعدي }







اطلاعات کامپيوتر شما



لينكها و سایتها

My Profile
آلبوم عکسهای من
آپلود رایگان عکس و فایل
سرزمین آرزو ها
قرآن مجید
دیوان حافظ
دیوان مولانا
دیوان سعدی
شاهنامه فردوسی
شهید سید مرتضی آوینی
بازي هاي فكري
پخش زنده از حرم امام رضا (ع)
گيشا ( كوي نصر )
بانك صوتي ائمه اطهار (ع)
بانك اشعار ائمه اطهار (ع)
پيش شماره های محله های تهران
نقشه ترافيك شهر تهران
محدوده طرح هاي ترافيك شهر تهران
ايستگاه هاي متروي تهران
مخابرات تهران
كلوبلاگ من
پنگوئن باهوش
آپلود رایگان عکس
تابلو فرش تصويري ماهريس
طالع بيني
غوغاي ستارگان
درباره طوطي ها
پژوهشكده اعجاز قرآن
قرآن شناسي
پارس قرآن
غدير
ثقلين
ياران مهدي (عج)


امکانات وبلاگ

Click here to make Webloger your default homepage!
ADD FAVORIT

promovare web

داغ کن